السيد الطباطبائي
29
نقدهاى علامه طباطبائى بر علامه مجلسى ( حواشى بر بحار الانوار ) ( فارسى )
و گاهى همين اسم ها بر خود نفس به كار مى رود در مراتب چهار گانه مذكور . شرح بيش تر اين بحث در متون مربوط به خود ، آمده است . برگشتِ اين ها به همان اصطلاح اول است كه ما بيان كرديم ، زيرا ظاهر اين است كه قوّ عقل تنها يك قوّه است كه به حسب متعلقاتش و مورد استعمالش اسامى مختلف پيدا مىكند . اصطلاح پنجم : در اين اصطلاح عقل همان نفس ناطق انسانى است كه با آن از ديگر جانداران متمايز مىشود . اصطلاح ششم : آن است كه فلاسفه به آن باور دارند و به گمان خودشان آن را اثبات كرده اند كه عبارت باشد از « جوهر مجرّد قديم كه هم ذاتاً و هم بالفعل فارغ از مادّه است » . چنين عقيده اى - همانطور كه ديگران نيز گفته اند - ملازم است با انكار كثيرى از ضروريّات دين از قبيل حدوث عالَم و غيره كه در اين مقام گنجايش آن بحث ها نيست . و برخى از اين فلاسفه كه اسلام گرا هستند به عقول حادث [ غير قديم ] معتقد هستند ، اين نيز آن طور كه آنان بيان مى كنند انكار كثيرى از اصول مسلّم اسلام را لازم گرفته است . علاوه بر همه اين ها اين كه غير از خداوند متعال چيزى مجرد باشد ، از احاديث به دست نمى آيد . و برخى از محققين فلاسفه گفته اند : عقل عاشر - كه آن را عقل فعّال ناميده اند - نسبتش با نفس ، مانند نسبت نفس است با بدن . همانطور كه نفس صورت بدن است و بدن مادّه نفس است ، همين طور هم عقل صورت نفس است و نفس مادّه آن است . و عقل نور دهنده است بر نفس و علوم نفس از عقل اقتباس مىشود ، و اين ارتباط تا نهايت نور دهى عقل به كمال مى رسد و نفس متصل به عقل مى گردد . آنان براى اين گفته هاى شان هيچ دليلى ندارند مگر شبهاتى كه با آب و تاب بيان مىشود ، يا تخيلات غريبه اى كه با عبارات لطيف آراسته مى كنند .